تبليغاتX
googoosh


گوگوش و شايعه ترانه آقا خوبه

 

آخر چه سود داشت؟ جز آنکه شاه ماهی با بیست سال سکوت در کارنامه ی هنری خود بیش از پیش محبوب دلها شد و گلبانوی ترانه ی نوین گردید ؟ و شما چه کردید؟ غیر از آنکه به نامش و با تصاویرش تیراژ مجلات خود را بالا بردید و یا بر نامه هایتان را پر بیننده کردید؟ خنده دار تر از همه آن است که حتی نمی دانید کی و برای چه کسی شایعه بسازید!!!

خوب به خاطر دارم ترانه آقا خوبه را. چه آوردید بر سر این ترانه؟ چگونه دلتان آمد لطافت این شعر را زیر چنگالهای تیز حرص و طمع خود تکه تکه کنید؟ گفتید گوگوش این ترانه را برای آقای خمینی خوانده! خنده دار است. شعر را دیگری می نویسد و شما می دانید برای که خوانده شده؟ فکر نکردید زمان حضور آقای خمینی در ایران ،دیگر خوانندگان اجازه ی کار نداشتند؟! نمی دانستید گوگوش این ترانه را خیلی پیش تر خوانده و در آن روزگاران پر هیاهو در ایران به سر نمی برد؟ به ذهنتان خطور نکرد اگر گوگوش چنِن کرده که به قول شما مورد بخشش واقع شود و یا توبه گناه مرتکب نشده را به جا آورده  پس چرا  پس از بازگشت به ایران هر لحظه باز جویی شد؟ چرا به زندان افتاد؟ چه بر سر زندگیش آمد؟ کاش حداقل می آموختید که اگر هنری ندارید ، قدر هنرمندتان را بدانید. اما چه گوییم که میخ آهنین نرود در سنگ ...

به هر حال این شایعه ی بی اساس چندین و چند سال است که در اذهان عمومی جا گرفته و متأسفانه همچنان گروهی از مردم آن را باور دارند. اگر چه که در طی این سالها دست اندر کاران این ترانه خود اقدام به کمرنگ نمودن این شایعات کرده اند. همچنان که صادق نجوکی آهنگساز این ترانه یک بار در مورد این ترانه توضیح داده بود و نیز مطلبی هم از قول اسفندیار منفرد زاده در رابطه با این ترانه در مجله جوانان چاپ شده بود. شاعر این ترانه محمد صالح علاء هم طی مصاحبه ای قصه این ترانه و همچنین ترانه شازده خانم با صدای ستار ، که آن هم در زمان خود شایعاتی را به دنبال داشت ، بازگو نمود. وی خاطر نشان کرده است که این ترانه را از قول مادر خود برای پدرش سروده و خطاب به هیچ شخصیت خاصی نمی باشد.

مستدل تر از همه آنکه گوگوش نازنین، طی مصاحبه ای در تاریخ 17 دسامبر 2004 در تلویزیون NITV  به ذکر این مطلب پرداخت. بنا برگفته وی تاریخ اجرا و ضبط این ترانه به پیش از انقلاب و بحرانهای قبل از آن بر می گردد و انتشار این اثر به دست آقای وارطان آوانسیان مدیر شرکت ترانه، بدون اطلاع گوگوش در زمان غیبت وی در ایران و حضور او در آمریکا صورت گرفته است.

اما می بینیم که این جماعت نا اهل همچنان حرفه خود را ادامه داده و دست از یاوه گویی بر نمی چینند. بگذریم در طی این مدت تلاش فرد فردمان همواره بر این بوده که با ارایه سند و مدرک پرده از این شایعات بی اساس برداریم و بر چهره شان خط بطلان بکشیم. تا اینکه بالاخره یکی از همراهانمان از شهر زیبای اصفهان ، شادی عزیز ، مطلبی برایمان فرستاد که ما را به هدفمان نزدیک تر کرد.

 

نوشته شده توسط مجتبي

 

در باره ي گوگوش و شايعه ترانه ي آقا خوبه بيشتر بدانيم

 

نوشته شده در Fri 10 Aug 2007ساعت 0:4 AM توسط شکوفه |

آذر فخر درباره گوگوش میگوید..(چه طور گوگوش به آمریکا آمد؟؟؟؟؟؟؟؟)

حرفهاي آذر فخر عزيز در مورد گوگوش :((مي داني، از نوشتن و طرز فكرت خيلي خوشم ميايد .ولي در نوشته اخيرت مطلبي نوشتي راجع به گوگوش كه كل زندگي اين زن را در 3 شوهر و دلار و اقامت در كانادا خلاصه كردي . البته تو حق داري كه هر طور كه ميخواهي ببيني و اين آزادي را هيچكسي حق ندارد از تو بگيرد . من فكر كردم شايد بدليل وحشت از بخطر افتادن امنيت جوانان پدران و مادران هيچ زمينه اي از زندگي نسل گذشته به انها نميدهند و شايد هم با زمينه مذهبي شدن شديد جامعه دچار انفعال شده باشند از نوع زندگي كه قبل از انقلاب داشتند و ترجيح دادند كه سكوت كنند خودم را موظف ديدم بايد در اين مورد حقيقت را برايت بنويسم. فايقه اتشين را پدرش از كوچكي گوگوش صدا ميكرد بزبان تركي به گنجشك ، گوش ميگويند چون ريزه بود و ورجه وورجه ميكرد . گوگوش 2 ساله بود كه صابر اتشين مادرش را طلاق داد و خودش دخنرش را نگهداشت . صابر با برادرش و چند نفر ديگر در كاباره شكوفه نو ( پشت اين كاباره شهر نو بود كه فاحشه خانه رسمي بود )برنامه اكروبات و رقص هاي قفقازي بين برنامه خوانندگان اجرا ميكردند . بر خلاف اينكه اين كاباره در جنوب شهر و محل بدنامي بود ولي خواننده هاي معروف در انجا مي خواندند در نتيجه مردم بالاي شهر و از طبقه خوب براي ديدن برنامه انجا مي رفتند . چون پدر گوگوش كسي را نداشت كه در خانه از گوگوش مواظبت كند او را از اول شب با خودش به كاباره ميبرد و در پشت صحنه مي نشاند تا نيمه هاي شب كه برنامه اش تمام مي شد او را خواب الود بخانه ميبرد دخترك تا وقتي بيدار بود از پشت صحنه برنامه ها را نگاه ميكرد . برنامه اكروبات صابر كمدي بود . و گوگوش هم دختر تيز و باهوشي بود يكشب صابر به او ميگويد كه بدود بيايد روي صحنه و از سر و كول پدرش بالا برود . او هم اينكار را كرد . صابر چاق بود و شلوار اكروبات هم گشاد و اطلسي بود و كمرش مثل پيژاما كش داشت . صابر دخترش را از روي شانه اش بر ميدارد و ميكند توي شلوارش . گوگوش 3 ساله كه قبلا با پدر تمرين كرده بود انچنان توي شلوار به پاي پدر ميچسبيد كه با انهمه حركت پدر كنده نميشد و ناگهان پدر دوباره او را از شلوارش بيرون ميكشيد . مردم خيلي براي گوگوش كف ميزدند . چون صابرعلاقه مردم را به اين دخترك كوچك ديد به توصيه صاحب كاباره او را هم وارد كارهاي اكروبات كرد گوگوش شعر هاي خواننده ها را هم ياد گرفته بود و بدستور پدر روي صحنه هم اجرا مي كرد . كار بجايي رسيد كه مردم بخاطر اين دختر بچه و استعداش ميامدند به كاباره . دستمزد گروه اتشين چند برابر شده بود . وقتي به سن رفتن به دبستان رسيد ،مجبور بود مشقش را پشت صحنه بنويسد و چون تا نيمه هاي شب بايد برنامه اجرا ميكرد در نتيجه نزديك صبح ميخوابيد و نميتوانست به مدرسه برود . پدر برايش معلم خصوصي گرفت و گوگوش هرگز نتوانست مثل يك بچه عادي زندگي كند . گوگوش ستاره شده بود و در پيش چشمان مردم رشد ميكرد . صبح هاي جمعه هم در سينما برنامه هايي براي كودكان ميگذاشتند و پدرش او را ميبرد در ان برنامه ها بخواند . برايش كنسرت ها ترتيب داد ولي تمام پول را پدر برميداشت هيچ قانوني نبود كه از اين بچه حمايت كند . زن پدر گوگوش رفتار بسيار بدي با او داشت و بارها او را كتك ميزد و گوگوش هم سخت از پدرش ميترسيد . ديگر دختر جواني شده بود كه در كاباره ميامي كه مال قرباني بود و پسرش محمود قرباني مدير داخلي اش بود طبق قراردادي كه پدرش بسته بود بايد برنامه اجرا ميكرد . انجا عاشق محمود قرباني شد . پدرش سخت مخالف بود ولي قرباني او را عقد كرد و گوگوش فكر كرد از ستم پدر ازاد شده . اين بار قرباني پولهايش را نمي داد

گوگوش پسرش را بدنيا اورد كه نميتوانست از او مراقبت كند . پرستار بچه او را بيشتر ميديد مادر شبها در كاباره باكارا هم با قراردادي كه شوهرش بسته بود بايد برنامه اجرا ميكرد . شبها بيدار و طول روز در خواب . قرباني به او زور ميگفت و حتي كتكش هم ميزد . در فيلم هم بازي ميكرد كنسرتهاي خارج از كشور هم بايد ميرفت . خسته شده بود . كار اختلاف با شوهرش بالا كشيد . از شوهرش جدا شد بدون يكشاهي و حالا فقط در باكارا ميخواند و در فيلم بازي ميكرد كه با بهروز وثوقي اشنا شد . عاشق هم بودند و ازدواج كردند . شرط بهروز اين بود كه ديگر در كاباره نخواند . گوگوش به كاباره نرفت ولي ارباب كه امضاي او را در قرارداد داشت برايش حكم جلب گرفت كه زنداني اش كنند . ارباب شوهر جميله رقاص معروف عربي ان زمان بود و مافياي عجيب و وحشتناكي دلشت . بهروز ناراحت بود و گوگوش نميخواست به زندان برود با ناراحتي از هم جدا شدند چون گوگوش نميخواست بهروز را اينهمه ناراحت و عصبي ببيند . تازه داشت پولش را خودش استفاده ميكرد كه انقلاب شد . ان زمان گوگوش براي احراي برنامه به امريكا امده بود . پولش هم تمام شده بود خانه اي داشت در تهران تصميم گرفت برگردد وقتي به ايران امد از همان فرودگاه گرفتندش . خيلي به او توهين كردند نا مادري اش رفت پيش ايت الله طالقاني و دست به دامن او شد او باعث ازادي گوگوش شد ديگر حق نداشت بخواند . پولي در بساط نداشت وضعش خيلي بد بود مسداقي كه پولدار بود با او ازدواج كرد . ولي تنهايي . در خانه نشستن و اينكه بعلت محبوبيت حتي نميتوانست از ترس پاسدار پايش را از خانه بيرون بگذارد كشاندش به استفاده زياد از قرص هاي ارامبخش .اختلاف با شوهرش بالا گرفت و دوباره كتك خورد . .جدا شد . بي پولي وتنهايي . جدا بودن از يگانه پسرش زندگي را سخت تر كرد . كيميايي كه دوست مشترك او و بهروز بود امد سراغ اش . زندگي شان را شروع كردند . فيلمهاي كيميايي پولساز نبود هيچ تهيه كننده اي هم حاضر نبود ميليونها سرمايه گزاري كند برايش . شروع كردند به قرض كردن . شديدا بدهكار بودند . طلبكار كه ادم با نفوذي در جمهوري اسلامي بود و از طرفي پولش را ميخواست پيشنهاد كرد كه پاسپورت و ويزاي خروج براي گوگوش ميتواند بگيرد بشرطي كه خودش براي او در خارج برنامه بگذارد . قبول كردند چون كيميايي سناريويي داشت كه ميخواست ان را بسازد و با پولي كه قرار بود ان شخص به گوگوش بدهد ميتوانستند اين فيلم را در كوبا بسازند . ( براي 10 اجرا در كانادا و امريكا 3 ميليون دلار ) گوگوش امد برنامه هايش در استاديوم هاي چند هزار نفره جاي سوزن انداختن نبود . به گوگوش يك ميليون داد و قرار شد بقيه را بعدا بدهد كيميايي با بيشتر پولها رفت كوبا كه مقدمات را تهيه كند . قرار بود گوگوش هم بازي كند بعد از كلي خرج در كوبا وقت شروع فيلمبرداري از طرف دولت اجازه ندادند . كيميايي دست از پا درازتر برگشت . اقاي كنسرت گذار 2 ميليون پول گوگوش را برداشت امد ايران . گوگوش امدنش به ايران مصادف است با زندان اوين . خانه كوچكي خريد در كانادا و الان انجا زندگي ميكند و ان اقا را هم سو كرده كه طرف در ايران است . كيميايي هم با مقداري پول و پسرش پولاد برگشت ايران و گاهي ميايد كانادا . تمام دلخوشي گوگوش حالا شده نوه اش و پسرش كه مجبور شد خانه اي براي او بخرد و به زندگي پسرش سرو ساماني بدهد . دارد چندين اهنگ تازه اماده ميكند . در هنرمندي گوگوش شكي نيست . او استثناي عجيبي است در مقابل مردم تبديل به يك پارچه احساس ميشود . سلين ديان امده بود كنسرتش و از او بنام يك اوازه خوان استثنايي نام برده بود. زيتون حان . اين داستان زني است كه از 53 سال زندگيش ، 50سال است مطرح است ولي هميشه مردي در زندگيش اصل تلاشش را گرفته . از پدر تا شوهر و پسر . يك زن ايراني بجرم زن بودن چقدر بايد بپردازد ؟ به اميد ازادي تمام زنان دنيا . شاد باشي نازنين. آذر

http://z8un.com/

 

نوشته شده در Thu 9 Aug 2007ساعت 11:27 PM توسط شکوفه |

گوگوش ..... پدیده ی مشرق زمین

   پائیز سال  1970 ...  گوگوش و  همسرش محمود قربانی) برای کسب موفقیتهای بیشتر در سطح جهانی  به پاریس سفر می کنند .  آنها در پاریس با دو تن به نامهای برنارد  و جرج  آشنا می شوند و این دو تن  راه گوگوش را برای جهانی شدن هموار می سازند.  جرج که کار هنری گوگوش و قدرت آواز خوانی او را می بیند او را با رییس کمپانی بارکلی ، آقای  Eddie Barclay  آشنا می سازد.

 

fGoogoosh.TV

  

آقای  Barclay کار گوگوش را بسیار می پسندد و برایش مربی آواز استخدام می نماید تا به خواندن به زبانهای مختلف تسلط پیدا کند . گوگوش دو ترانه ی فرانسوی  به نامهای   Retour de la ville  و   Je Entende Crier Je' Taiem   را برای کمپانی  Barclay  اجرا می کند که سبب می شود مدیران کمپانی  قدرت او در اجرای ترانه ها  را بیش از پیش بپسندند. این دو ترانه در مدت کوتاهی در فرانسه به  فروش خوبی دست می یابند و از چند شبکه ی رادیو یی پخش می گردند .

 

 Googoosh.TV  Googoosh.TV  Googoosh.TV  Googoosh.TV

برای شنیدن آهنگها به صورت  Mix  اینجا کلیک کنید.

 

پوسترها ی گوگوش به سرعت در سراسر فرانسه پخش می گردد و تمامی مجلات و روزنامه های معتبر عکسهایی از او را بر روی جلد چاپ می نمایند . مدیر کمپانی Barclay  تصمیم میگیرد که گوگوش را کاندید فستیوال جهانی   Midem  کند  تا گوگوش به درجات بالاتری راه یابد .

 

Googoosh.TV

 

فستیوال میدم به آغاز خود نزدیک می گردد ....  صفحه ی ترانه های  فرانسوی گوگوش به  عنوان تبلیغ توسط ماشین صفحه زنی تکثیر  و به مردم داده میشود و عده ای از جمله عکاس مجله اطلاعات هفتگی و پوری بنایی نیز از داخل ایران  برای این فستیوال عازم فرانسه می گردند ...... یک روز پیش از آغاز فستیوال گوگوش و پوری بنایی به همراه سایر شرکت کنندگان در فستیوال که 48 خواننده از کشورهای اروپایی و آمریکا بودند در اتومبیل های کالسکه ای در شهر گردانده می شوند تا مردم با چهره ی آنان آشنا شوند.... در میان شرکت کنندگان  نامهای سرشناسی به چشم می خورد : تینا ترنر ، کت استیون ، تام جونز ، فرانسواز هاردی و التون جان .

 

 Googoosh.TV

 

در بیستم ژانویه سال 1971، هشت ماه پس از آشنایی گوگوش و کمپانی برکلی ، فستیوال میدم کان آغاز می گردد و گوگوش  با لباس محلی ایران در مسابقه حضور می یابد و به همراه یک ارکستر بزرگ و چند دختر جوان (به عنوان وکالر) به روی صحنه می رود  و ترانه هایش را با مهارت هر چه تمام تر اجرا می نماید و در پایان این جدال سخت  در میان  تشویق سه هزار نفر در سالن  (در ترانه زنده Retour de la ville شاهد این تشویق هستیم) توسط ماشین داوری( یا همان ماشین صفحه پر کنی خودکار)به عنوان خواننده اول این جشنواره معرفی می گردد و یک صفحه ی  طلایی که آهنگهایش در پشت و روی آن ضبط شده بودند به  عنوان جایزه دریافت می دارد. 

 

Googoosh.TV    Googoosh.TV    Googoosh.TV    

 

موفقیت گوگوش در  فستیوال   Midem  بلافاصله درخبرگزاری های معتبر دنیا و همچنین برنامه ی اخبار تلویزیون ملی ایران  انعکاس می یابد و آقای هویدا (از مقامات کشوری آن زمان ) و همچنین آقای دانشور ( از دفتر شهبانو فرح پهلوی) نیز این موفقیت را به گوگوش تبریک می گویند .

 

Googoosh.TV    Googoosh.TV   Googoosh.TV

 

در شب بعد از فستیوال میدم از جانب ادی بارکلی به افتخار گوگوش مهمانی ترتیب داده می شود و  ششصد نفر از دست اندر کاران موزیک دعوت  می شوند و گوگوش  با ارکستر خود تعدادی از  ترانه های مشهور دنیا و نیز چند  آهنگ معروف خود را (کج کلاه خان ، پرنده ، مرداب ، سکینه دایغزی و خلوت )  اجرا  می نماید. در این مهمانی  از مهمانان با خاویار ایرانی  پذیرایی  می شود .

  

Googoosh.TV

 

 

سرانجام پس از موفقیت چشمگیر  در فستیوال  Midem    گوگوش به ایران باز می گردد و در بازگشت با  انبوه جمعیتی که هنرش را میستایند رو به رو می شود . در خانه هنرمندان  از وی  تجلیل به عمل می آید  و او با هیجان برای حاضرین خاطرات این روزها ی به یاد ماندنی را بازگو می نماید.

 

----------------------------------------------------------------------------

 

گوگوش بعد از یک ماه استراحت در وطن به اروپا بازمی گردد ...    RCA  ، یک کمپانی  بزرگ بین المللی ،  موفق به بستن قرار داد با شاه ماهی هنر ایران  در رم می شود . گوگوش ترانه های  Sixteen Dandelions  و  I believe in Love  را برای  RCA  اجرا می کند.  این دو ترانه را     Piero Pintucci   تنظیم کننده معروف ایتالیایی برای گوگوش تنظیم می نماید و  وی آنها را به زبان ایتالیایی نیز اجرا می نماید.  این  دو ترانه در ایتالیا به صدر جدول پر فروشها می رسند و رتبه چهارم را در فروش صفحه در هفته اول  از آن خود می نمایند.

 

  Googoosh.TV  Googoosh.TV

برای شنیدن آهنگها به صورت  Mix  اینجا کلیک کنید.

 

بعدها همین دو ترانه با اجرای انگلیسی از طرف کمپانی "آهنگ روز"  در ایران پخش می شود وبا استقبال زیادی در بین ایرانی ها نیز رو به رو می شود. همچنین  Sixteen dandelions   به زبان انگلیسی در کشور آلمان از رادیوی  NDA  سه هفته تمام پخش می شود و  محبوبیت زیادی به دست می آورد.

 

Googoosh.TV

 

در سال 1973   از طرف کمپانی  RCA  صفحه ای به نام  San Remo 1973  ،   شامل چهارده ترانه ی ایتالیایی و اسپانیایی  با صدای  گوگوش و  Nicola di Bari   به بازار می آید.  در این صفحه  ترانه ی  Tu nella mia vitta  با اجرای گوگوش و  خواننده معروف آن زمان Grag  نیز قرار دارد.

 

 Googoosh.TV    Googoosh.TV

برای شنیدن آهنگها به صورت  Mix  اینجا کلیک کنید.

 

-------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

کمپانی  RCA گوگوش را به فستیوال (کانتاجیرو) می برد .....

 

فستیوال کانتاجیرو یک  تور هنری  است که تابستانها در شهرهای مختلف ایتالیا برگزار می شود.  در این فستیوال عده ی زیادی از خوانندگان ایتالیایی و خارجی با نوازندگان خود در اتومبیل های مخصوص قرار می گیرند و به صورت صف طویلی از شهرهای مختلف عبور می کنند که قسمت های جالب آن  از تلویزیون ایتالیا پخش می گردد  .   گوگوش به عنوان نماینده ی کمپانی RCA  در برنامه های پنج شب آخر - شب های  فینال -  این فستیوال  حضور می یابد و با اجرای خیره کننده ی خود توجه همگان را جلب می نماید.....

 

Googoosh.TV  Googoosh.TV  Googoosh.TV

Googoosh.TV  Googoosh.TV  Googoosh.TV

 

به سرعت  گوگوش مورد توجه  مجله های اروپایی و آمریکایی قرار می گیرد و عکاسان معروف جهان از وی  عکس می گیرند که معروفترین این عکسها اثری به یاد ماندنی از یک عکاس ایتالیایی است که از قدرت نمایی گوگوش در کانتاجیرو عکسهایی به یادگار می گیرد  و در مجله معروف اوجی Ouji  به  چاپ می رساند.

Googoosh.TV

Googoosh.TV  Googoosh.TV  Googoosh.TV  Googoosh.TV

 

Googoosh.TVاین عکسها توسط محمود قربانی همسر گوگوش برای مجلات ایران هم فرستاده می شود تا مردم ایران نیز شاهد درخشش گوگوش در سطح بین المللی باشند.

 از میان این عکسها یک عکس بر روی صفحه پر فروش ترانه "جاده" و یک عکس نیز بر روی صفحه "گل پشت رو نداره" ( از شرکت  "آهنگ روز" ) چاپ گردید .

 

Googoosh.TV  Googoosh.TV  Googoosh.TV  Googoosh.TV

Googoosh.TV  Googoosh.TV

برای شنیدن آهنگها به صورت  Mix  اینجا کلیک کنید.

 

{{ تهیه و تنظیم :  ماسیس  آوانسیان

منابع :  آرشیو مجلات قدیمی در سایت گوگوش.تی وی  ، شرح فستیوال میدم (گرد آوری از شهرام عزیز)

عکسها : ماسیس آوانسیان ،  رضا بهاری ، شایان ، علیرضا ، آرشیو  www.Googoosh.TV 

 Mix  آهنگها  : علیرضا      }}

نوشته شده در Tue 7 Aug 2007ساعت 1:7 PM توسط شکوفه |

گوگوش از دیدگاه کارشناسانه

آفای محمود خوشنام کارشناس موسیقی در این مورد می گوید: " گوگوش به یقین چهره ی استثنائی موسیقی پاپ ایران است. او تنها صدای خوش ندارد. دریافت شعر و آهنگ و تفسیر سازگار آن ها از مهارت های ویژه ی او است. به جرات می توان گفت که در طی 40 سالی که از حضور او بر صحنه ی مو سیقی پاپ ایران می گذرد همتای همسنگی پیدا نکرده است. آن ها نیز که از او تقلید کرده اند در همان حد مقلد باقی مانده اند!"
مرحوم محی الدین عالم پور نویسنده کتاب "روزگار تلخ و شیرین گوگوش"(شرح زندگی هنری و شخصی گوگوش )و کسی که در دوران وقفه خوانندگی گوگوش از تاجیکستان به ایران امد و درباره زندگی اش با او مصاحبه کرد:

"گوگوش خدمتش را در راه هنر انجام داد خیلی صادقانه از ته دل و صمیمانه و بدون ریا.او مکتب هنری ویژه خود را ایجاد کرد تکمیل نمود زیرا از سه سالگی روی صحنه بود آواز خواند نقش آفرید و روح مردم را با صدای دلنشینش نوازش داد و به دل و دیده مردم نشست.سعادت خودش وبهترین سالهای زندگی اش را برای هنر قربانی کردو به قله مقصود رسید بلی رسید و اکنون باید در این قله پیروزی جاودان بماند"
نوشته شده در Fri 3 Aug 2007ساعت 9:36 PM توسط شکوفه |

متن ترانه های گوگوش را می خواهید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟روی هر آهنگ کلیک کنید

روی هر کدام که کلیک کنید میتوانید متن آنها را داشته باشید همچنین نظر بدید و آنها را گوش کنید

۱. آی مردم مُردم

۲. نجاتم بده
۳. عشق یعنی همه چیز
۴. سنگر بی پناه
۵. خوبه خوب
۶. غزل شیشه ای
۷. آفتابی
۸. شناسنامه من (با مهرداد)

۹. کیو کیو بنگ بنگ

 

 بقیه ی آلبومها در ادامه ی مطلب
نوشته شده در Fri 3 Aug 2007ساعت 9:30 PM توسط شکوفه |

فیلم رئیس از مسعود کیمیایی

در فیلم رئیس یک تکه از فیلم خانه ای را نشان میدهد که خانه ی (لعیا زنگنه) در نقش فرشته بود .این خانه همان خانه ایست که گوگوش عزیز به همراه کامبیز عکس گرفته است.حتی با همین مبل و همین گروه ارکستر عروسکی که بالای سر  مبل وجود دارد!.چرا دکراسیون خانه عوض نشده؟چه میخواهد بگوید؟! شاید هم هیچی ... شاید این همان خانه ای باشد که گوگوش به همراه مسعود کیمیایی در آن زندگی میکردند و در همان خانه هم فیلم برداری شده!!!.شاید اصلا" آن خانه خانه ی گوگوش نباشد!!!!!  .ولی این فیلم  مسعود کیمیایی حال و هوای فیلم های قبل از انقلاب را میدهد و چیز جدیدی در آن نیست.فقط این قسمتی که گفتم برام جالب بود.

 Free Image Hosting - www.supload.com

نوشته شده در Fri 3 Aug 2007ساعت 9:0 PM توسط شکوفه |

نقد اتاق من

اتاق من

*

برداشت «اسطوره شناختی» از بند اول ترانه ی «اتاق من»ا»
*
*
به موازات متن «اتاق من و اسطوره خوانی» نوشته ی : آرمان
*
*
به سفرهای درازی رفتم
تا شب ِ خسته گی تاج محل
تا شب ساکت شیوا رفتم
سفره ی شام پر از نان غزل

هیچ کجا عزیزتر از وطن نبود
هیچ اتاقی سایه گاه من نبود
**
ترانه ی نوین و اصولن ترانه ی جدی ، ترانه ی نوین در جهان، لایه های بسیار دارد، بنابراین هر چه بیش تر تامل کنی، هر چه بیش تر تمرکز کنی و هر چه بیش تر شنا کنی و شیرجه بزنی و به عمق نزدیک شوی ، طبیعتن به لایه های بیش تری می رسی و بیش تر لذت می بری. اما اگر هم که به این لایه ها نرسی ، ترانه ی نوین این خاصیت را دارد که در سطح هم چیزی را با تو قسمت می کند.ر

ترانه ی «اتاق من» ، ترانه ای است که درستی این تعریف را به زیبایی به ما نشان می دهد. یعنی این که در سطح یک حرف دارد و در عمق ، هزاران حرف .
ا
*
آن چه که ترانه ی «اتاق من» در سطح با ما قسمت می کند ، یک نگاه ِ وطن پرستی ، ملی گرایی (ناسیونالیستی) است که خوب ، به ویژه در این سال ها مورد پسند خیلی هاست و شاید خیلی ها فکر کنند که شهیار یک ترانه ی ناسیونالیزمی صرف نوشته است.ر

با این دید ، ترانه این گونه معنا می شود که یک ایرانی (که از وطن رانده شده یا به دلخواه خود راه سفر دور دنیا را درپیش گرفته) به هر جای جهان که می رود ، آن جا را عزیزتر و زیباتر از ایران نمی بیند و اگر چه زیباترین شهرها و مکان های تاریخی و تفریحی دنیا را می بیند اما هیچ کدام را به اندازه ی وطنش که ایران باشد ، زیبا و دوست داشتنی نمی یابد و هیچ کجا احساس آرامش و امنیت ِ در خانه ی خود ( یعنی ایران) بودن را ندارد.ر

اما اگر با «نگاه اسطوره شناسی به متن » لایه های ترانه را پس بزنیم، به معناهای دیگری می رسیم چرا که  هر «اسم خاصی» که در متن ترانه آمده دیگر فقط اسم یک مکان یا یک شخص نیست که دنیایی از معانی اسطوره ای را در دل خود دارد که به راستی آدمی را به «سفرهای درازی» می برد.ر

آن چه که در این متن می آید فقط برداشت مبتنی بر«نگاه اسطوره شناختی» من است از بند نخست این ترانه .ر

 در بند نخست این ترانه دو اسم خاص داریم: تاج محل و شیوا که هر کدام ما را به سمتی می برند. اما آن چه شگفت انگیز است نقطه ی تلاقی داستان هایی است که هر یک از این دو اسم پشت سر خود دارند.ا
*
تاج محل مقبره ای است که به دستور شاه جهان ِ مسلمان ، طی دو دهه ، ر
از ر 1632 تا 1653 . م ر
برای همسر محبوبش ممتاز محل که هنگام به دنیا آوردن چهاردهمین فرزندش ، از دنیا می رود ، ساخته می شود.ر

در خصوص نام تاج محل می گویند تاج تغییر یافته ی «تاز» است که آخر اسم ممتاز همسر شاه جهان بوده و محل یعنی جایگاه و بنابراین تاج محل یعنی جایگاه ممتاز ، اما خود اسم «ممتاز محل» معنای دیگری دارد و «جواهر کاخ» معنی می دهد و شاید به همین سبب هم این بنا را با گران قیمت ترین جواهرات آراسته اند.ر

بسیاری معماران آن را کامل ترین همه ی بناهای معمور امروز روی زمین دانسته اند که زیبایی شگفت انگیزش سال ها الهام بخش شاعران، نقاشان و هنرمندان سراسر جهان بوده است. فقط کلیسای سان پیترو در واتیکان را از نظر شکوه و زیبایی می توان با تاج محل قیاس کرد .ر

تاج محل عالی ترین بناها نیست بلکه زیباترین آن ها است که بیست و دو سال برای ساختن این مقبره ی کوچک که به زحمت سی متر ارتفاع دارد بیش از بیست هزار کارگر ، رنج کشیده و به بیگاری گرفته شده اند ، اما بنایی ساخته شده که گفته می شود برای تسلای دل آدمی تنها این نشانه ی گران مایه ی اصالت انسانی کافی است. چرا که مظهر عشق جاودانه ی یک انسان است به انسانی دیگر. بسیاری بر این باورند که تاج محل تعریف شاعرانه گی است در مرمر.ر
*
*
اما در ترانه ی «اتاق من» به زیبایی تاج محل اشاره نمی شود که برعکس تصویری از شب خسته گی تاج محل پیش چشم ما ظاهر می شود.ر

شب ِ خسته گی تاج محل برای من توامان چند معنا دارد:ر

معنای نخست : راوی ترانه به سبب ِ درد و غم ژرفی که در دل دارد (که در ترجیع بند ترانه به آن پی می بریم) از تماشای زیبایی های تاج محل لذتی نمی برد و دیدن این همه زیبایی دردش را تسکین که نمی دهد ، هیچ ! برعکس، در آینه ی همه ی این زیبایی های ساخته ی دست و اندیشه ی انسان، تصویری از خسته گی روح خودش را می بیند.ر

معنای دوم : راوی با دیدن زیبایی های تاج محل به یاد داستان ساخته شدن این بنای شگفت انگیز می افتد و لا به لای خطوط زیبایی که بر این بنا نقش شده، زنده گی پررنج و درد آن بیست هزار کارگر رنج دیده ای که برای ساختن بنا به بیگاری گرفته شده اند را به یاد می آورد و همین باعث می شود به جای زیبایی در تاج محل، تصویری ازخسته گی انسان های دردمند را در آن ببیند.ر

معنای سوم : اگر نام تاج محل را کوتاه شده و دگرگون شده ی نام ممتاز محل در نظر بگیریم، می توان چنین برداشت کرد که راوی با دیدن زیبایی این بنا، خود ممتاز محل یعنی کسی که این بنای جادویی برای او و به نشانه ی عشق جاودان به او ساخته شده را به یاد می آورد که در زمان به دنیا آوردن فرزندش، از دنیا می رود و شاید که این خسته گی تاج محل ، اشاره به خسته گی تن دردمند ممتاز محل همسر محبوب شاه جهان داشته باشد.ر

هر یک از این سه برداشت یا (هر سه را با هم) که از شب ِ خسته گی تاج محل داشته باشیم، دردِ روح راوی را (که در ترجیع بند ترانه با آن آشنا می شویم) افزون می کند.
ر
*

*
پس از این حس پر درد ، راوی تا شب ساکت شیوا سفر می کند.ر
*
شب شیوا :  شب عبادت شیوا است ، چهاردهمین شب از ماه نو ، که طرف تاریک ماه رو به زمین است و گویا یکی از شب های بی ماه ، در ماه ِ فوریه است که هندوها در این شب با انجام مراسم ویژه ای ، شیوا، خدای نابودی را ستایش می کنند و بر این باورند که در چنین شبی شیوا به آهنگ پدید آمدن، از میان رفتن و باز پدید آمدن جاودانه ی جهان می رقصد.ر

هم چنین عده ای از هندوها براین باورند که در هنگام شکل گیری اقیانوس ها در چنین شبی یک جام زهر از اقیانوسی بیرون می آید که اگر بر زمین ریخته شود، جهان را نابود می کند. همه ی خدایان و دیوها از ترس به شیوا پناه می برند و از او چاره می خواهند. شیوا این جام زهر را می نوشد اما زهر را فرو نمی دهد و آن را در گلوی خود نگه می دارد و با این کار جهان را از نابودی نجات می دهد. به همین دلیل که زهر را در گلو نگه می دارد، رنگ گلویش آبی می شود و او را « گلو آبی» لقب می دهند.ر

این شببرای زنان هندو اهمیت خاصی دارد و در این شب زنان متاهل برای سلامت همسران خود و زنان مجرد برای پیدا شدن همسری شایسته دعا می کنند. هم چنین همه ی هندوها براین باورند که اگر در این شب نام شیوا را با خلوص نیت و از ته دل تکرار کنند ( به شکل مانترا) از همه ی گناهان پاک می شوند و از تسلسل زندگی های پی در پی رها شده و به جایگاه شیوا می رسند.
ر
*
*
مراسم شب شیوا در حقیقت از روز آغاز می شود که مومنان روزه می گیرند و روزه ی خود را پس یک شب زنده داری تا سپیده ی فردا صبح باز نمی کنند و تمام شب را به خواندن دعا و آوازهای مذهبی و تکرار مانتراهایی چون
Om Namah Shivaya
می گذرانند. و بر این باورند که درست پس از رفتن این شب بی ماه و طلوع ماه نو در آسمان ، جهان هم نو می شود و همه ی درختان شکوفه می دهند و زمین بارور می شود.ر

گفتیم که در تاریخ تمدن ویل دورانت «شیوا پرستی کهن ترین ایمان زنده ی جهان» معرفی می شود.ر
*
و اما نقاط تلاقی داستان های شیوا و تاج محل که به نظر من شگفت انگیزترین جای ترانه است .ر

اگر چه همه ی مورخان و کارشناسان همان داستانی که در بالا برای «تاج محل» نقل شد را به رسمیت می شناسند اما یک روایت شگفت انگیز دیگر هم وجود دارد که شخصی به نام
Professor Oak
در کتابش با عنوان
The Taj Mahal: The True Story
*
آورده و آن این که پژوهشگر با ارائه ی اسناد و مدارک تاریخی ادعا می کند که بنای تاج محل در آغاز یک معبد هندو بوده است برای پرستش شیوا ، به نام
palace of Tejo Mahalaya

که عبارت
Tejo Mahalaya

یکی دیگر از اسامی شیوا است و همین عبارت است که به «تاج محل» تبدیل شده و این معبد سال ها پیش از به قدرت رسیدن شاه جهان در آن منطقه ساخته شده بوده که شاه جهان ِ مسلمان بعدها این معبد را به شکل امروزی اش در می آورد و آن را مقبره ی همسر محبوب اش می کند.ر

ر(چاپ و انتشار این کتاب در دوره ی
Indira Gandhi

به دستور دولت ، ممنوع شد)ر

اما از این روایت که بگذریم، گفتیم که شیوا پرستان چنین می اندیشند:ر

هندو که از هزار سیه روزی و رنج در عذاب است ، در آن ها دستکار نیروی سرزنده ای را می بیند که پدیدار می شود تا در فروشکستن هر آن چه برهما – نیروی آفریننده طبیعت – پدید آورده شادی بجوید. شیوا به آهنگ پدید آمدن، از میان رفتن و باز پدید آمدن جاودانه ی جهان می رقصد.همان گونه که مرگ کیفر تولد است ، تولد هم ناکامی مرگ است و همان خدایی که رمز ویرانی است همو در اندیشه ی هندو نمایشگر شهوت و تنداب و تولید مثل است که با استمرار نسل مرگ فردا را جبران می کند.ر

این بازی مرگ و تولد که از بازی ها ی مورد علاقه ی شیوا است ، مسبب ساخته شدن بنایی چون تاج محل است چرا که ممتاز محل درست هنگام به دنیا آوردن فرزندش می میرد و همین مرگ در اثر یک تولد است که شاه جهان را برآن می دارد تا مقبره ای چنیین زیبا برای گرامی داشت عشق بزرگش بسازد.ر

بنابراین افسانه ی شیوا و تاج محل در این نقاط نامریی اسطوره ای به هم گره می خورند و بند نخست ترانه ی «اتاق من» را شگفت انگیزتر از آن چه به ظاهر از آن برداشت می شود، می کنند.ر

به همین دلیل من فکر می کنم «پیش نشینی» تاج محل بر شیوا در این ترانه ، یک انتخاب ناخودآگاه است که از دل اصل «ناخودآگاه جمعی» که نقد اسطوره یی آن را باور دارد ، بیرون آمده تا معنای این متن اسرارآمیزتر جلوه کند.ر

حال با توجه به همه ی آن چه گفته شد برداشت من از بند نخست «اتاق من» چنین است:ر

راوی این ترانه ، روح شاعر یک انسان در زمین است ، روحی که پیش از زمین در وطنی دیگر ، در دنیایی شاعرانه و زیبا اتاقی و سایه گاهی داشته است ... روحی که مثل شازده کوچولو شاید از سیاره ای دیگر به زمین آمده... یا بهتر است بگوییم روح انسان که بر اساس افسانه ی رانده شدن آدم از بهشت ، از بهشتی که وطن اش بوده به زمین رانده شده و در زمین سرگردان است.ر

این روح شاعر انسان ، برای تسکین درد دوری از آن وطن عزیزی که سایه گاه امن او بوده ، بر روی زمین به سفرهای درازی می رود.ر

نخست از زیباترین بنای ساخته ی اندیشه ی بشر که از سر عشق به انسانی دیگر و به بهانه ی زیبای دوست داشتن ساخته شده و آن را برای تسلای دل آدم ها، نشانه ی گران مایه ی اصالت انسانی می دانند، دیدار می کند ، اما این بنا را با همه ی زیبایی اش پر از درد و خسته گی می بیند.... و این حقیقت که می بیند این همه زیبایی حاصل سال ها رنج و بیگاری انسان های هم نوع اش بوده ، نه تنها درد روح شاعر را تسلا نمی دهد که آن را صد چندان می کند، پس برای تسلای بیش تر به سمت شیوا پرستی کهن ترین ایمان زنده ی جهان می رود... تا شب ساکت شیوا با مومنان همسفر می شود.
ر
*
*
*
سفره ی شام پر از نان غزل ، استعاره ای است برای اشاره به همان شب زنده داری شیوا پرستان در شب شیوا که در حال روزه داری تا صبح به تکرار دعاها و آوازهای مذهبی و مانتراها می پردازند ...سفره ی شام شان به جای غذا پر از غزل های نیایش است.ر

ر(علاوه بر این سفره ی شام پر از نان غزل می تواند این گونه نیز تعبیر شود که دیدن بنایی چون تاج محل که الهام بخش شاعران و هنرمندان بسیاری است و در پی آن رفتن تا شب ساکت شیوا ، الهام بخش روح شاعر است که می تواند در چنین شبی سفره ی شام تنهایی اش را با نان غزل پر کند.)ر
 
با این حال اما روح شاعر در این شب هم آرام نمی گیرد ، شب ِ شیوا را با آن همه سرود و نغمه و مانترا، شبی ساکت و بی حرف می بیند.ر

و این بدین معنا است که روح بیدار انسان ، روح شاعر انسان ، همواره حقیقت را می بیند و نه دروغ و ظاهر را ... در جایی که انسان های دیگر محو تماشای زیبایی یک بنای تاریخی هستند، این روح بیدار، درد و سختی و خسته گی انسان هایی که برای ساخته شدن آن بنا رنج کشیده اند را می بیند و در شبی که همه دعا سر داده اند و از یک خدای خیالی کمک می خواهند که جهان را نجات دهد ، او در سکوت خود به غم دوری از آن وطن عزیز فکر می کند...ر

به این فکر می کند که اگر به راستی شیوا آن جام زهر را نوشید و در گلو نگه داشت تا جهان نابود نشود، پس این نابودی و زوال جهان از کجاست؟ ریشه ی این همه درد و بدبختی انسان بر زمین از کجاست ؟ از این روست که می گوید :ر
*
هیچ کجا عزیز تر از وطن
نبود
هیچ اتاقی سایه گاه من نبود

*
و آن وطن عزیز کجاست ؟ آن بهشت موعودی که روح شاعر از آن جدا شده و بی قرار بازگشتن به آن است کجاست؟ کجاست آن سایه گاه ابدی که هیچ کجا عزیز تر از آن نیست وهیچ اتاقی در این زمین سایه گاه شاعر نیست؟

این پرسش ، پرسش روح بیدار همه ی انسان های همه ی زمان هاست ، این همان پرسش معروف «از کجا آمده ام آمدن ام بهرچه بود...» مولاناست. و پاسخ هم بی شک همین حرف «حافظ»
است که می گوید :ر

طایر«گلشن قدس» ام چه دهم شرح فراق
که در این «دامگه حادثه»
چون افتادم
من ملک بودم و «فردوس برین»
جایم بود
آدم آورد در این « دیر خراب آبادم
»ر

به اصطلاح «دیر خراب آباد»
که حافظ به کار برده دقت کنید ... دیری که از خرابی و ویرانی انسان ها آباد می شود، استعاره ای برای توصیف این دنیا ، و این چه تعریف درستی است برای همه ی آن چه که درباره ی ساخته شدن تاج محل گفته شد و صدالبته این تعریف برای ساخته شدن همه ی زیبایی های مادی این دنیا نیز کاربرد دارد.ر

حافظ در این زمینه شاهدهای بسیاری دارد از جمله :ر

گر از این «منزل ویران» به سوی خانه روم
دگر آن جا که روم عاقل و فرزانه روم
زین سفر گر به سلامت به «وطن»
باز رسم
نذر کردم که هم از راه به می خانه روم
*
این پرسش هم ، پرسشی اسطوره ای است که همواره از آغاز تا امروز با روح بیدار انسان ها همراه بوده و شاید دلیلی که باعث می شود ترانه ی «اتاق من» چنین به دل همه بنشیند همان دلیلی است که در تعریف نقد اسطوره ای آوردیم ... این که مولف به اصطلاح ، کهن الگوها یا انگاره های کهن الگویی را بر سیم های کشیده ی ساختار شاهکارش آورده است که لرزش آن ها طنینی همدلانه را در اعماق وجود مخاطب آغاز می کند چرا که بی تردید با«تاری در اعماق»
سرشت انسان سر و کار دارد.ر

این چنین است که ترانه ی «اتاق من» از دید من بیش تر یک ترانه ی عرفانی است تا ترانه ای وطن پرستانه. چراکه «وطن» در این ترانه لزومن «ایران» نیست ... یعنی لایه های ترانه را که پس می زنی و به عمق می روی به ر «وطنی»
می رسی که از ایران هم عزیزتر است.ر

ر«اتاق من » یک ترانه ی کاملن عرفانی است اما با زبان امروز ، با زبانی نو و تازه که برازنده ی « ترانه ی نوین ایران» است.
ر

*
شما چند سانتی‌متری بیشتر با « اتاق من و اسطوره‌خوانی» و جنگلی از پرانتز‌ها و کروشه ‌ها فاصله ندارید:ر
*
*
***************
*
نوشتن اسامی خاص پشت سر هم و از رو خواندن سیاهه [سفیده]‌ ای از اسم‌های خاص متن‌های ذکر شده، و بعد لذت ِ بی حد این اسم‌ها و پشت هم خواندن‌شان. انگار که یاروی هندو باشد خواننده ، که دارد مانترا می‌کند یا یک‌همچو چیزی...ر
***************
*
**
این لذت‌های ویژه مرا یاد موضوع مشابه‌ای می‌اندازد: ر
*
آیا کارکرد ذهنی در خواندن اساطیر هم چنین نیست؟!ر
*
لذت از بخشی از یک اسطوره (برای مثال فقط موهای مدوسا جدا از پیشینه و پسینه حکایات‌اش و جایگاه‌ش در نظام اسطوره‌ای) به عنوان «ریز-بخش»‌ای مستقل آیا اتفاق می‌افتد؟! ر
*
به باورم می‌افتد. یعنی که شکستن وحدانیت ِ یک اسطوره به «واحد‌های اسطوره‌ای» و بعد وارسی و خوابیدن ِ/با این شکسته‌ها. این تکه‌ها که گاهن کاملن بیرونی/جانبی فرض می‌شوند. (مثل موهای مدوسا که در مقایسه با نگاه‌ش جانبی و بیرونی و جدا از
هسته‌
است) . آیا در این شکستن لذتی نیست؟ لذت ِ جدا کردن و به دلخواه چیدن/نچیدن؟!ر
*
*
******************
*
*
قضیه‌ی دیگر، قضیه‌ی تاریخ است. از‌آن‌جا که برای اسامی خاص در یک متن می‌توان گاهن چیدمانی چند‌ریخت در نظر گرفت، ‌آن‌ها را به ترتیب‌هایی متفاوت دید و خواند و باز از آن‌جا که اسامی خاص در بعض ِ موارد بر تاریخ/داستان‌‌ای خاص دلالت دارند (در حقیقت اسامی خاص دال‌هایی هستند در چند وجه و نظام. هم در نظام زبانی و هم در نظام نشانه‌ای و هم در نظام تاریخی. انگار فاحشه‌ای میان نرینه‌گی نظام‌ها). می‌توان با بازی ِ با اسامی خاص جدا از لذت بازی در نظام‌های مختلف، به خوانشی از تاریخ رسید که نا‌خود‌آگاه غیر خطی شده است و از تاریخ نقل‌شده‌ی یگانه و خطی ِ هر متن جدا شده است...ر
*
*
********************
* *
*
*
در «اتاق من» -بند اول، دو اسم خاص سراغ داریم: ر

تاج‌محل
*
شیوا
*
نخستین فراز ، مرا به این‌سو می‌برد: ر
*
پیش‌نشینی تاج‌محل که آغازی مشخص و شاید که پایانی مشخص در روایت تاریخی خواهد داشت در برابر یک مفهوم ِ ازلی-ابدی ، یک خدا. پیش‌نشینی یک بنا بر یک وجود ِ غیرمادی [ یا در تجسم مادی از شیوا به مثابه تمثیل‌هاش : پیش‌نشینی ِ یک بنای کاربردی/قصر بر یک بنای غیر کاربردی/انتزاعی!] ر
*
*
*
****************
*
*
اما اگر شیوا را بیشترک بررسی کنیم شاید به نتیجه جالبی برسیم!!! (تعلیق داستانی!!) ر
*
در متن به وضوح به «شب ِ شیوا» اشاره می‌شود. ر
*
شبی آیینی در مسلک هندو که در آن شب‌زنده‌داران ِ پرستنده‌ی شیوا – خدای زایش و نابودی – به درگاه او می‌آویزند تا ماه که «فرو مرده» دوباره سر و کله‌اش پیدا بشود؛ انگار ایلعاذر باشد! ر
*
یعنی شب شیوا ، شبی‌ست در مرز نابودی [ماه ِ گم شده] و آفرینش از نو [هلال ماه نو] . شبی در مرز آخرالزمان-نابودی-بازآفرینی. ش
بی که به سبک کتاب‌مقدس می‌شود «آپوکالیپتو» نامیدش: حرماجدون و بعد اورشلیم آسمانی. شبی با کیفیتی این‌گونه...ر
*
*
*
******************
*
*
*
در تقابلی دیگر : ر
*
شیوا خدایی‌ست که زنان برای باروری به آن می‌آویزند و برای شوهران‌شان و برای مواردی از این دست! او حتا گاهن به گونه‌ی یک آلت ِ ویژه - لینگام- تجسم می‌یابد. ر
*
و نام ِ خاص ِ جدا از این خدا – شیوا – بی شک یادآور خصیصه‌هایی زنانه خواهد بود. یعنی خدایی که معبود زنان است و نامی که کارکردی زنانه دارد. ر
*
و این آیا خود به تنهایی زبانی زنانه بر نمی‌گزیند؟! آیا جدا از این نکته که تاج محل هم خاست‌گاهی زنانه دارد (قصر برای یک ملکه بر پا شده است) ، شیوا به تنهایی دلیلی بر «گلوی ناخود‌اگاه زنانه شده» ی متن نیست؟!ر
*
پس در نگاهی گذرا به تقابل‌های اسامی خاص در یک زیر-بخش از متن و آن‌هم تنها از یک دید‌گاه محتمل به ترانه‌ای رسیدیم که از شرایطی آخرالزمانی و با صدایی زنانه بیرون می‌زند!...ر

*
*
******************
*
*
*
اما ما تنها به تقابل‌های بند به بند نخواهیم پرداخت، چرا که پل‌های بین‌‌بندی هم به گونه‌ای آشکار وجود دارد ، یعنی ترانه را هم به صورت عمودی و هم به صورت افقی می‌شود خواند و از مجراهای این ماشین‌های «+» در خوانش پیش رفت.ر
*
برای مثال:ر
*
در بند اول دو اسم خاص ذکر کردیم: ر
*
ر1- تاج محل (مکان) ر
*
ر2- شیوا (شخصیت) ر
*
در بند دوم هم دو اسم خاص دیگر خواهیم داشت: ر
*
ر1- ونیز (مکان) ر
*
ر2- اسقف (شخصیت)... ر

نوشته شده در Thu 26 Jul 2007ساعت 8:1 PM توسط شکوفه |

وقتی بی سوادها نقد می نويسند

 

چند سال پيش برادرم کتابی می خواند که عنوان بسيار جالبی داشت. عنوانش اين بود :

«وقتی مارکسيست ها تاريخ می نويسند»

آن چه اين عنوان را جالب کرده بود، شيوه ی نوشتن آن بود که جمله را دو تکه کرده بودند، تکه ی اول «وقتی مارکسيست ها»، عادی و درست نوشته شده بود اما تکه ی دوم «تاريخ می نويسند» وارونه ، انگار که تصوير جمله در آب افتاده باشد.

يک روز از برادرم درباره ی اين عنوان و اين که چرا به اين شکل نوشته شده پرسيدم و او برداشت خود را از عنوان و سوژه ی کتاب به من چنين گفت که نويسنده ی اين کتاب می خواهد بگويد وقتی مارکسيست ها تاريخ می نويسند ، تاريخ را وارونه می کنند . يعنی حقيقت را نمی گويند بلکه تصويری واژگونه از حقيقت را پيش روی خواننده می گذارند.

عنوان آن کتاب و اين برداشت، سال هاست که در ذهن من مانده . اين که باور نويسنده ی آن کتاب درباره ی مارکسيت ها و تاريخ نويسی شان تا چه اندازه درست بوده و آيا به راستی مارکسيست ها تاريخ را واژگونه می نويسند يا نه، منظور من در اين نوشتار نيست. اما مقصود من از اشاره به اين موضوع، وام گرفتن اين عنوان و برداشت از آن است، برای توصيف آنچه اين روزها در اين نشريه و آن نشريه به نام «نقد ترانه ی نوين» منتشر می شود.

«وقتی بی سوادها نقد می نويسند» را درست به شکل نوشتاری همان عنوان(همانطور که در عکس می بينيد ) برای اين نوشته در نظر گرفته ام تا بگویم وقتی بی سواد ها نقد می نويسند ، ارزش های هنری اثر را وارونه می کنند و تصويری واژگونه از معنای زيبايی شناسيک اثر پيش روی خواننده می گذارند که ناخودآگاه در ذهن مخاطب، همه ی آنچه می تواند ارزش هنری يک اثر به شمار آيد را *ضدارزش* و نادرست جلوه می دهند.

يکی از مهم ترين ارزش های ترانه ی نوين که اين روزها چند «منتقد نابغه» تحت عنوان «آشفتگی زبان در ترانه »، آن را يک *ضد ارزش* می دانند و به ديگران هم معرفی می کنند، زبان ويژه ای ست که ترانه سرايان مبتكر «ترانه ی نوين» برای ترانه های خود برگزيده اند.

زبان ترانه ی نوين زبانی ست ويژه که می توان آنرا کلاژی از زبان رسمی و زبان عاميانه دانست يا به عبارت ديگر کلاژی از زبان نوشتاری و گفتاری که در عين حال هم رسمی و ادبی است و هم نرم و صميمی.

باور بر اين است که ترانه ی نوين ادامه ی شعر معاصر است به زبانی ديگر.

اگر هدف از آفرينش ترانه ی نوين فقط بيان مضمون های اجتماعی و رسيدن به درد جامعه بود که خوب چنين مضامينی در شعر معاصر وجود داشت و چه نيازی به ظهور ترانه ی نوين بود؟

آنچه ترانه ی نوين را از شعر معاصر جدا می کند، دقيقن همين ويژگی و فرم زبانی آن است که در مقايسه با زبان شعر، آزاد تر و رها تر و نزديک تر به زبان گفتاری مردم است و می تواند هر واژه ای، اعم از رسمی يا عاميانه را توامان در دل خود جای دهد و اصلن بايد که چنين باشد، که رسالت ترانه ی نوين و موسيقی پاپ (همانطور که از نامش بر می آيد) اين است که مردمی باشد و اين مردمی بودن فقط به انتخاب سوژه های اجتماعی محدود نمی شود، که زبان مردم و شيوه ی گفتار آنها را نيز دربر می گيرد.

اين که زبان ترانه گاه رسمی ست و گاه عاميانه به اين دليل است که اگر هر يک از اين دو باشد - به تنهايی - ، ديگر ترانه ی نوين نيست ...اگر زبان ترانه فقط رسمی و کتابی و منطبق با دستور زبان فارسی باشد که ديگر ترانه نيست، شعر است اگر هم صرفن عاميانه و منطبق با حرف های مردم کوچه و خيابان باشد که ديگر نمی توان آنرا «ترانه ی نوين» ناميد و کلاسی ويژه برايش قائل شد، در آنصورت ترانه ی نوين هم چيزی می شود شبيه ترانه های کوچه بازاری.

تصور کنيد مثلن در ترانه ی «ديوار يار» آن جا که می گويد :

« چرا داماد نمی تونه از عروس بوسه بخواد » ...

اگر ترانه سرا می خواست واژه ها را کاملن رسمی انتخاب کند بايد می گفت :

«چرا داماد نمی تواند از عروس بوسه بخواهد» .

كه در اينصورت چه قدر زبان ترانه خشک و بی روح می شد و اين زبان خشک و رسمی آيا ديگر به درد ترانه ای با اين مضمون - که قرار است با ذهن همه ی اقشار جامعه بازی کند و توجه همه ی مردم را به يک *درد فرهنگی- اجتماعی* جلب کند - می خورد؟ ...از طرفی هم اگر می خواست همه ی واژه ها را عاميانه انتخاب کند بايد می نوشت :

«چرا دوماد نمی تونه از عروس ماچ(بوس) بخواد ».

چون «بوسه» واژه ای رسمی و ادبی است و معادل عاميانه ی آن واژه ی «ماچ» يا «بوس» است که بايد در اين جمله به کار گرفته می شد...

پس اگر ترانه سرا - بنابر گفته ی منتقدان محترم - می خواست مسئله ی رسمی و عاميانه بودن زبان را رعايت كند تا از «آشفتگی زبان» ترانه جلوگيری کند و مثلن به جای جمله ی اصلى ، اين جمله ی کاملن عاميانه را به کار می برد آيا ترانه ، ترانه يی پيش پا افتاده و سبک نمی شد؟

در اين صورت چه فرقی وجود داشت بين ترانه ی شهيار قنبری و مثلن ترانه ی پيش پا افتاده يی به نام «ماچ» که اين روزها بيست و چهارساعته از همه ی شبکه های ماهواره ای می شنويم : « يه ماچ داد آی دمش گرم ...بابا دمش گرم آی دمش گرم»...؟!؟

بنابراين آنچه نابغه های اين روزگار کشف کرده اند و به نام « آشفتگی زبان» ترانه ی نوين (به ويژه در ترانه های شهيار ) پيش کشيده اند و آنرا سهل انگاری ترانه سرا و ايراد کار او به حساب می آورند، نه تنها ايراد نيست که چنين پيوندی بين زبان رسمی و زبان عاميانه به عمد از سوی ترانه سرا صورت می گيرد تا «زبان ترانه ی نوين» شکل درست خود را پيدا کند و آنچه را که مقصود ترانه سراست به زيبايی بيان کند. چنين کلاژ ساختن از زبان، از نظر زيبايی شناسيک، نه تنها به زبان ترانه لطمه ای نمی زند که می تواند خود ارزشی ويژه به شمار آيد.

درست مثل زبان سينمای آندره ی تارکوفسکی که زبانی منحصر به فرد و ويژه ی خود اوست که مثلن دريک فيلم - به انتخاب او - بعضی نماها سياه و سفيد هستند و بعضی ديگر رنگی و در واقع کارگردان با چنين تلفيقی به عمد ، شيوه ی تازه ای از بيان و زبان سينمايی را خلق کرده است و ببينيد چه قدر خنده دار می شود اگر عده ای از منتقدين سينما بيايند و از کار او ايراد بگيرند و بگويند :

«شما چرا در بعضی نماها تصوير رنگی گرفته ايد و در بعضی ديگر تصوير سياه و سفيد؟ اين کار شما زبان سينما را آشفته کرده و از نظر زيبايی شناسيک به فيلم لطمه زده است که اگر اينگونه نبود فيلم شما زيباتر بود.»

شک ندارم اگر چنين ايرادی از کار تارکوفسکی گرفته می شد، او هم درست مثل شهيارجلوی دوربين ظاهر می شد و در پاسخ به اين منتقدين نابغه می گفت :

«اين يک زبان ويژه است که شما عقب ماندگان ذهنی از آن سر در نمی آوريد و من هم وقت ندارم برای شما توضيح بدهم.»

بگذريم، انگار بحثی جدی پيرامون يک ايراد تاريخی بزرگ به نام «آشفتگی زبان» را، کم کم دارم به شوخی می کشانم.برای اين که گمان نکنيد بحث شوخی ست و من جدی حرف نمی زنم اجازه می خواهم در اين زمينه از جدی ترين فيلسوفان تاريخ هم سخنانی را شاهد بياورم بل که اين منتقدان محترم چسبيده به «دستور زبان» متقاعد شوند که در خصوص «آشفتگی زبان» سخت در اشتباه اند.

اما پيش از آن، به يک مورد ديگر از کلاژهای هنری اشاره می کنم . اين خبر را به تازگی از راديو صدای امريکا شنيدم که يک نقاش امريکايی به نام رابرت راشنبر( اميدوارم نامش را درست شنيده و نوشته باشم) در آثارش، تلفيقی از نقاشی و مجسمه سازی را به کار گرفته و نوعی نقاشی سه بعدی را به وجود آورده كه خود، اين آثار را combined (تركيبی ) ناميده است.

رابرت در اين نقاشی های سه بعدی اش از انواع اشياء غير مرتبط با هم استفاده کرده و می گفت روزها پس از صرف صبحانه می رود و در آشغال دانی ها، به دنبال اشياء مورد نظر خود برای ساختن کلاژی تازه ، می گردد. از انواع بطری های خالی گرفته تا نردبان و قوطی های رنگ و سيگار کنار هم، در آثار او به چشم می خورد. و اما هيچ کس به او اعتراض نکرده که چرا از داخل آشغال دانی های مردم، وسائل کهنه و بدون استفاده را بيرون می آوری و در تابلوهای نقاشی ات به کار می گيری. نه تنها کسی به او اعتراض نکرده و نگفته که اين کار تو زبان نقاشی را آشفته می کند، بل که نمايشگاه آثار او با استقبال زيادی هم روبه رو شده و همه ی هنردوستان آن سرزمين بر اين باورند که رابرت با قالب شکنی و نوآوری هايش، انقلابی تازه در نقاشی به وجود آورده.

بنابر اين در هنر جهان هيچ خط کشی و مرزی وجود ندارد و هنرمند آزاد است تا برای بيان آنچه می خواهد، هر ابزاری که دوست دارد و هر تركيبى از ابزارهای مختلف با هم را به كار بگيرد و زيبايى بيافريند.

پس به اين منتقدان محترم پيشنهاد می کنم به جای ذره بين گذاشتن روی کارهای شهيار و به دنبال غلط های دستوری و ايرادهای تایپی در آن گشتن، کمی وقت بگذارند و با هنر جهان آشنا شوند و مطمئن باشند اين کار بيشتر به درد «نقد»شان می خورد تا متلک انداختن و شاعری را به Solecism متهم کردن که به سه زبان زنده ی دنيا می خواند و می نويسد و کارش را بسيار بيش از آنچه شما می پنداريد، بلد است.

اما بشنويم از بزرگان و فيلسوفان جهان :

« از خدا رها نخواهيم شد چرا که به دستور زبان باور داريم» اين را «نيچه» (۱) می گويد.چه کسی نمی داند که نيچ عزيز کتاب خانه ی بابل است در فلسفه ی اخير- يا آنطور که بسياری می نامندش- وضعيت پست مدرن! يعنی پدر و مرجع و روح القدس است توامان!

در دگرديسی «فلسفه ی نو » سر عبارت نيچه را البته نبريدند اما آنرا تاويل کردند و نگاه که می کنی : اين تاويل است که بيشتر به کار رفقای پست مدرن نيچه آمده است.

نزد پست مدرن ها مفهوم «بی کمالی » - که محصول عکس العمل دربرابر مفهوم «تکامل» فلسفه ی مدرن است- هدف نخستين يا آنطور که بايد ناميدش «عشق نخستين» است .

در باب «بی کمالی » پست مدرن مثال شناخته شده بسيار است وآنچه اکنون در ذهن دارم -که مثالی ست کمتر شناخته شده برای خواننده ی فارسی زبان ادبيات نو- شعری ست از «ايو بون فوا» ی فرانسوی(۲) که برگردان واژه به واژه ی عنوانش به فارسی می شود : «بی کمالی اوج است»

باری آنچه که مقصود است ، دگرديسی مفهوم خدا به مفهوم کمال است ، چيزی که هيچ دور از ذهن نيست و آن گاه خواهيم داشت:

«از کمال رها نخواهيم شد چراکه به دستور زبان باور داريم »

پس نگاه کن ! کمال و چيزی کمال گونه - يا چيزی که محصول جست وجوی کمال است، چون دستور زبان - در رابطه ی مستقيم با يکديگر قرار می گيرند و از سويی ديگر :

« نه کمال در ميان است و نه اطمينان ، وگرنه گفتاری در ميان نبود. در آن کس که خود را بيان می کند چيزی اساسی کم است.نفی همزاد زبان است...آرمان ادبيات اين است : هيچ نگوييم، حرف بزنيم تا چيزی نگفته باشيم.»

اين را هم «موريس بلانشو» (۳) می گويد/ می افزايد. و اين از ميان رفتن «کمال-اطمينان» (بی كمالی ) در رابطه ای مستقيم با وجود «گفتار-سخن» قرار می گيرد.

و ما چه می کنيم ؟! آيا به سبب دستور زبان ، خود زبان را نفی می کنيم ؟!!! زبان عزيز سر زنده ی «لب ريخته» (۴) را ؟

«مونژن فردينان دو سوسور» (۵) فيلسوف زبانشناس، ميان «زبان» و «گفتار» تمايزی يافت که در زبانشناسی اهميت زيادی دارد. سوسور ميان «مطلق زبان» ، «زبان» و «گفتار» تمايز گذاشت. مطلق زبان تمامی توان ها ونيروهای آدمی ست برای ارائه ی معنا؛ و همچون يک دستگاه و نظام ، ضوابط و قاعده هايی دارد که فراسوی هر گونه گزينش شخصی وجود دارند. زبان، نظام نشانه ها و قاعده هايی ويژه است که زبانی خاص(مثل زبان فارسی) را می سازند. گفتار کاربرد شخصی زبان است ، شکل ظهور و فعليت يافتن آن نظام در سخن گفتن و نگارش است.

در گفتن و نوشتن به فارسی ، ما امکانات بی شماری از «توان های ترکيبی عناصر زبانی » در اختيار داريم . اين امکانات استوارند بر ميزان معينی از واژگان و قاعده های دستوری. هر يک از ما ، از ميان اين عناصر درونی نظام زبانی، گفتار ويژه ی خويش را بر می گزينيم.

گفتاری که برای مثال شهيار قنبری برای خود برگزيده است ، گفتاری ست ادبی اما صميمی ، تلفيقی از واژگان رسمی و عاميانه. اين زبان شهيار قنبری ست. چه هنگامی که برنامه اجرا می کند ، چه زمانی که با دوستی پای تلفن صحبت می کند و چه زمانی که ترانه می نويسد ، همواره گفتار ويژه و منحصر به فرد خود را دارد.

بلانشو می افزايد:

« گفتار از سويی سودمند و ابزاری است. زبان کنش و کار، منطق و دانش است ، زبانی که به گونه ای فوری روشنگر است و چونان هر چيز سودمند در کاربرد و استفاده ناپديد می شود .گفتار از سوی ديگر شعر و ادبيات است. اينجا ديگر زبان ابزار موقتی نيست ، چيزی کارآ اما فرعی نيست، بل کمال خود را در تجربه ای منحصر به فرد خود می يابد».

بنابراين آنچه در زبان ترانه ی شهيار قنبری (يا هر شاعر ، ترانه سرا و نويسنده ی ديگر) رخ می دهد ، کمال خود است و نمی توان کمالی خارج از آن را در نظر گرفت و با آن مقايسه اش کرد.چنانچه سوسور نيز باور دارد:

« هر زبان در هر زمان، موقعيتی کامل است.»

با اين وصف آنچه از سوی عده ای «آشفتگی زبان ترانه » نام گرفته است، يکسر بی معنا می شود چرا که زبان ترانه هر چه که هست ، همان کمال خويش است. کاربرد شخصی زبان است توسط ترانه سرا ، شکل فعليت يافته ی نظام زبانی منحصر به فرد و انتخابی ترانه سراست در سخن گفتن و نگارش و ماداميکه منجر به آفرينش زيبايی می شود - حتا اگر «در هم و برهم» باشد - زبانی ست ارزشمند و نيازی نيست که درست يا غلط بودنش را با متر «دستور زبان» اندازه بگيريم.

«هرچه ، هرچه که بود

مثل فانوس گرم و روشن بود

مثل هيچ کس نبود

شبيه من بود، شبيه من بود»

مهم اين است که هنرمند «خودش» باشد. «شبيه خودش» حرف بزند و بنويسد و حس و تجربه ی خودش را به هر زبانی که می خواهد بيان کند و اداى ديگرى را در نياورد .( كارى كه متاسفانه همين منتقدان محترم مى كنند و با همه ى ايرادهايی كه از شاعر می گيرند اما شيوه ی سخن گفتن او را تقليد می كنند و با استفاده ی بی رويه از واژگان شاعر - واژگانی چون «بسيارانی »، «گرفتم اينکه...» و ... که برازنده ی سخن گفتن شاعر است و نه کسانی که مدرک پيش دبستانی را هم به زور دارند -درست شبيه بچه کوچولوهايی می شوند که کفش بزرگترها را به پا می کنند به خيال اينکه با کفش بزرگ، بزرگ تر می شوند. اما نه! دوستان! لطف کنيد و کفش واژه های شهيار را از پای قلم تان بيرون بياوريد که بدجوری برای تان بزرگ است و به پای قلم و دانش تان سنگينی می کند.) 

شاعر در ترانه ی «راه من»، از اين همه سال ترانه نوشتن، به زيبايی سخن می گويد و به باور من، از پيش به همه ی اين انتقادها پاسخ داده و کار خود را به روشنی توصيف کرده ، آنجا که می گويد :

«درهم بودم برهم بودم

اما خود خودم بودم

ساده بودم، شبنم بودم

زخم گل را مرهم بودم

کارم از نو سر زدن بود

اين راه من بود ... اين راه من بود.»

***

در پايان بازهم چند خطی از نوشته ی زيبای دکتر عبدالحسین زرين کوب را به ياد می آورم که بی مناسبت با بحث اين نوشته نيست.

«نقد ادبی در دوره ی ما ضعيف و بيمار‌گونه است. آيين روزنامه نويسی رنگی از سبکسری و شتابزدگی بدان بخشيده است. عجب آن است که امروز در همه کاری تخصصی و تبحری را لازم می‌شمارند و هيچ کاری نيست که کس در آن بی هيچ صلاحيت به دعوی برخيزد.تنها در نقادی است که قاعده يی و اصولی برای آن نمی شناسند و گمان می‌برند شرط توفيق در آن گستاخی و دليری است .

کدام منتقد دلير و گستاخی هست که به شوخ چشمی و بی باکی خود را کان مروت و سرچشمه ی دانايی نشناسد ؟ آنجا که کتابی و اثری را بايد ‌انتقاد کرد اگر منتقد بقدر کفايت دلير و گستاخ باشد در يک دم تمام زحمت و کار نويسنده را خط بطلان می‌کشد و بر باد می‌دهد و اگر از دانايی و انصاف نيز به گمان خويش بهره‌يی دارد ، به اصلاح و تصحيح آن می‌پردازد .

اما درين دانايی آشنايی با علم و موضوع کتاب گويی هيچ شرط نيست ؛ کافی است که منتقد از دستور زبان بقدر شاگرد دبيرستان اطلاع داشته باشد تا آن معلومات را در کتابی که مورد نقد اوست «تمرين» کند و باصطلاح اديبان ، در باب « يجوز و لايجوز » کلمات و الفاظ بحث نمايد اما اگر کتابی که موضوع نقد اوست اثر محتشمی صاحب نفوذ است آنوقت است که منتقد دلير در آن بديده‌ی انصاف می نگرد و اگر در آن عيبی و نقصی هست بدليری از آن چشم می پوشد.

چنين منتقدی البته بايد آن مايه از دليری و گستاخی داشته باشد که در روی مردم بايستد و بقلابی و عياری خود را منتقد راستين فرا نمايد و حق آن است که اگر منتقد تا بدين حد از دليری بهره مند نباشد نمی‌تواند بی هيچ وقوفی در باب هر اثری سخن بگويد... چنين دلاوری هرگز گمان نمی‌برد که دليری واقعی آنست که آنسان جرات آن را داشته باشد که در آنجا که معرفتی ندارد خموشی را برگزيند و در برابر عظمت و زيبائی حقيقت سکوت نمايد. انتقاد را حربه ی عاجزان نام نهاده اند و جايی که منتقد در آنچه از آن سخن می گويد شناسا و دانا نيست بی شک اين نام بر کار او سزاست. زيرا وقتی منتقد در آنچه از آن سخن می گويد خبرت و بصيرت ندارد، جز رشک و بدسگالی برای او چه محرک ديگری می توان شناخت ؟ درست است که منتقد بايد برآنچه از عيب و زشتی در يک اثر هست انگشت نهد و نيک و بد را بايد از يکديگر باز شناسد ليکن منتقد راستين آن نيست که در نظر اول زشتيها و ناراستيها را تميز دهد ؛ منتقد واقعی آن است که نيکی ها را نيز کشف کند و زيبايی ها را به درست ادراک نمايد و اين کار البته ذوق و همت می خواهد و تنها با دليری و بی شرمی اين کار بر نمی آيد و همه ی پريشانی و بيسامانی که در کار نقد ادبی روزگار ما هست از همين جاست.»

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۱- F.W.Nietzsche

۲-Yves Bonnefoy

۳-M. Blanchot

4- واژه ی«لب ريخته»از دكتر رويايى است.

۵- F.de Saussre

با سپاس فراوان از« بابک احمدی » که از كتاب های بی نظيرش کمک گرفته ام و با سپاس از آرمان عزيز که در نوشتن اين متن ياريگر من بود( از سر سخن نيچه تا واژه ی دکتر رويايی جمله های آرمان است که به اين متن بخشيده)

نوشته ی  : مريم

 
نوشته شده در Wed 25 Jul 2007ساعت 2:32 AM توسط شکوفه |

آرمیک و گوگوش

آرمیک
**

آرمیک یکی ار بهترین گیتاریست های سرزمین مان و به قول شهیار قنبری یکی از زیبایی آفرینان جهان است و سال هاست که از مارکت ایرانی فاصله گرفته و در دل جهان ایستاده و به زیبایی ساز می زند
*
شهیار قنبری در باره ی آرمیک ، در آلبوم قدغن می گوید : آرمیک بی تردید یکی از هنرمندان با ارزش موسیقی مترقی امروز است ... " شوپنهاور" می گوید : همه ی هنرها می خواهند به مرحله ی موسیقی برسند ، چرا که فقط در موسیقی ست که هنرمند بی هیچ واسطه یی می تواند با مخاطب خود رابطه برقرار کند ... با این تعریف ، آرمیک هنرمندی ست راستین و بزرگ که به زیباترین شکل ، همه ی شکوه هنر و استعدادش را به آدمی منتقل می کند . در هشت ساله گی ، سازش را به دست گرفته است و از دوازده ساله گی تا اکنون و این جا ، حرفه ، نه – که همه ی زندگی اش موسیقی بوده است ... همکاری با این هنرمند استثنایی برای من که در همه ی این سال ها در جست و جوی همراهی از جنس او بوده ام ، یک حادثه ی بزرگ است

من هر زمان که صدای گیتار آرمیک را می شنیدم برایم تحسین برانگیز بود ، اما تصویری از او ، به جز یکی دو عکس ، ندیده بودم تا این که شب گذشته آرمیک را در یک گفت و گوی تلویزیونی در شبکه ی تلویزیونی تپش دیدم ... گقت و گو می کرد بسیار ساده و بی ریا و به قول خودش خاکی ... می گفت : من همان آدم خاکی هستم که بودم بلکه خاکی تر هم شده ام

آرمیک در اواخر سال 1991 میلادی وارد مارکت امریکایی شد و تا به اکنون شانزده آلبوم موفق منتشر کرده است

اول بار که با یک کمپانی امریکایی قرارداد بست ، تعهدش به این کمپانی شش آلبوم بود ... آلبوم دومش در امریکا حدود چهار ماه گُلد شد یعنی پانصد هزار نسخه فروخت و بلافاصله در استرالیا نیز گُلد شد و از این لحظه به بعد دوران طلایی کار آرمیک در مارکت امریکایی آغاز شد

در سال 2000 ، قراردادش با کمپانی امریکایی به پایان رسید و کمپانی های معروف دیگر برای بستن قرارداد با او تلاش کردند ، اما آرمیک به پیشنهاد یکی از دوستان و با تشویق همسرش کمپانی خود را به راه انداخت ، کمپانی با نام
Bolero Records
*
و از سال 2001 به بعد آلبوم های خود را منتشر کرد که یکی پس از دیگری موفقیت جهانی کسب کردند ... آهنگ ها و تنظیم های هر شانزده آلبوم از آرمیک است

آرمیک در مورد کار کردن با خواننده های ایرانی گفت : من از اول به کار کردن با خواننده های ایرانی خیلی علاقه و گرایش داشتم و به راستی از کار کردن با خواننده های ایرانی لذت می بردم ، چه با
گوگوش ، چه با داریوش و چه ضبط هایی که برای ابی زدم و آهنگ های معروفی شدند ، فقط زمانی که با این هنرمندان کار نکردم زمانی بود که با کمپانی امریکایی قرار داد داشتم و در قرار داد ذکر شده بود که با هیچ کمپانی یا هنرمند دیگری کار نکنم
&
امروز که کمپانی خودم را دارم اگر بخواهم می توانم دوباره با خواننده های ایرانی کار کنم ولی آن قدر گرفتار کار کمپانی خودمان هستم که این فرصت دست نمی دهد ... و به علاوه احساس می کنم که من سازهایم را زده ام و دوره ی کار کردن با خواننده ها برای من سپری شده ، البته نه این که دوست نداشته باشم ، نه اصلن چنین نیست ، اما اگر روزی به روی صحنه بروم ، کنسرت خودم را خواهم داشت ، اما این هم بدان معنا نیست که اصلن امکان کار کردن با هنرمندان ایرانی وجود نداشته باشد ، چرا امکانش هست ولی فعلن این گونه است

آرمیک در ایران برای صد و هشتاد آهنگ ، ساز زد ، اما در مورد کار آهنگ سازی می گوید : در ایران که بودم خیلی عشق به آهنگ سازی داشتم ولی به راستی فرصت نمی شد ، ولی به امریکا که آمدم فرصت این کار را پیدا کردم و برای رامش دو آهنگ ساختم یکی با نام از نو و دیگری عید صدا مبارک که هر دو ترانه از شهیار قنبری بود و آهنگ ها و تنظیم ها از خودم و بعد ترانه ی مرا به خانه ام ببر که داریوش اجرا کرد آهنگ و تنظیم از من بود و دیگر فرصت ساختن آهنگ دیگری را پیدا نکردم چون به مارکت امریکایی رفتم

از آرمیک سوال شد که حال که در مارکت امریکایی هستی و از آن جا به مارکت ایرانی نگاه می کنی ، آیا در این چند سال ، کار قابل توجهی در مارکت ایرانی انجام شده که تاییدش کنی ؟

آرمیک پاسخ داد : بله ، آهنگ های ابی خوب بود ، از آهنگ های گوگوش خوشم آمد آهنگ های آلبوم آخرش ، حتا در بین جوان تر ها ، جوان هایی مثل کامران و هومن ، از خواننده هایی که اصیل تر می خوانند و در این جا گُل کردند مُعین ، و از صدای امید هم لذت می برم ... و رامش را هم خیلی دوست دارم و متاسفم که خیلی کم کارشده ، چون خواننده ی بسیار خوبی هست و گوگوش هم که در صدر است و در بالا و جای خودش را دارد و داریوش

برای من که مخاطب این گفت و گوی تلویزیونی بودم حیرت انگیز بود که چه گونه است که یک هنرمند ایرانی ، از همکاران خود نام می برد و تعریف می کند ؟! خُب ، قبول کنید که گناه این حیرت ، از من نیست چون من چنین چیزی یا ندیده ام یا آن قدر کم دیده ام که به جز یکی دو مورد ، در ذهنم نمانده
&
هر زمان در گفت و گوی های تلویزیونی یا رسانه های شنیداری و نوشتاری از بزرگان موزیک ایران پرسش می شود که مثلن آیا آلبوم جدید خانم
گوگوش را شنیده اید و نظرتان چیست ؟ معمولن پاسخ ها یکسان است و همه خیلی راحت می گویند که : نه ، متاسفانه آلبوم را نشنیده ام ، وقت نمی شود ، کار زیاد است
* *
ولی آرمیک هنرمندی بود که خیلی راحت نظرش را بیان کرد که از آهنگ های
گوگوش در آلبوم آخرش خوشم آمد ... وقتی که آرمیک به چگونگی کار در مارکت امریکایی اشاره کرد ، متوجه شدم که داستان از چه قرار است و چرا بیش تر هنرمندان ایرانی ، به علت کار زیاد و نبودن فرصت ، آلبوم های همکاران خود را نمی شنوند
*

آرمیک گفت : تفاوت بزرگ بین مارکت ایرانی و مارکت امریکایی در این است که در مارکت امریکایی حسادت وجود ندارد یا خیلی کم است و به صراحت می توان بگویم که نود درصد ، حسادت نیست ، ولی در مارکت ایرانی حسادت بسیار زیاد است ، یعنی این تفاوت بسیار بزرگ مارکت ایرانی و مارکت امریکایی است ... من مطمئنم که اگر این حسادتِ زیاد ، در مارکت ایرانی نباشد ، پیشرفت خواهند کرد
*

پس با این حساب ، همین حسادت عامل اصلی کار زیاد و نداشتن فرصت است و همین است که در مارکت ایرانی ، کسی ، کار کسی را نمی بیند و هیچکس آلبوم هیچکس را نمی شنود ، چون همه کار دارند و هیچکس ، فرصت ندارد
**
اگر هم بر فرض ، هنرمندی جلوی دوربین تلویزیون ، نا پرهیزی کند و از آلبوم جدید همکارش ، مثلن از آلبوم
مانیفست تعریف کند و به عنوان یک همکار تاییدش کند ، مخاطبان كه عادت به چنين تاييد هايي ندارند دست بردار نیستند و در گوشی و گاه با صدای بلند می گویند که حتمن کاسه ای زیر نیم کاسه است ! برای چه از آلبوم تعریف کرد ؟ حتمن نقشه ای دارد ، یا حتمن در شرایط خاصی قرار گرفته و به ناچار تعریف کرده است
*
برای این ماجرا ، به عنوان شاهد مثال می توانیم از آقای شماعی زاده یاد کنیم که در یک گفت و گوی تلویزیونی ، وقتی از ایشان در مورد آلبوم
مانیفست سوال شد ، ایشان گفتند که آلبوم بسیار خوبی است و من پسندیدم و کار مهرداد آسمانی بسیار خوب و حرفه ای و از روی اصول بود

و همین حرف آقای شماعی زاده سبب شد که برخی مخاطبین که بی شک، نسبتی با دایی جان ناپلئون دارند زمزمه کنند که حتمن آقای شماعی زاده در شرایط خاصی قرار گرفته که ناچار شده چنین چیزی بگوید !!!... حیرت انگیز ست ، نه ؟؟؟

البته همان طور که گفتم ، مخاطب ایرانی این گونه تربیت شده است ، این گونه باور دارد که هیچکس ، کار هیچکس را نمی شنود و نباید تایید کند ، و زمانی هم که هنرمندی سنت شکنی می کند ، مخاطب ، مشکوک و دو دل می ماند که داستان چیست ؟ چرا تعریف کرد ؟

خُب طبیعی ست که وقتی هنرمند در مورد کار همکارش اظهار نظر نمی کند ، نابلدانی وارد میدان می شوند که با وجود آن که حتا یک نت هم نمی شناسند اما بی وقفه از آهنگ و تنظیم ایراد می گیرند ، ... یا باز هم نابلدانی که مثلن دو ماه کلاس گیتار رفته اند و یاد گرفته اند که گیتار را چه گونه باید در دست بگیرند ، این ها هم در خانواده ی منتقدین نابلد جای می گیرند

بارها شنیده ام که از آهنگ و تنظیم آلبوم
مانیفست ایراد می گیرند ، وقتی می پرسی که چه اشکالی دارد و باید چه گونه می شد که نشد ؟ هیچ پاسخی ندارند ، چرا ؟ چون اصلن بلد نیستند ، اهل فن نیستند ، فقط به این دلیل ایراد و اشکال می گیرند که خودی نشان دهند و ثابت کنند که بله ، ما هم هستیم ... هنرمندان و اهل فن ، به بهانه ی نشنیدن آلبوم همکارشان ، نظر نمی دهند ،اما نابلدان تا دل تان بخواهد نظرات عجیب و غریب می دهند ... این تقصیر، بیش تر متوجه ی چه کسی ست ؟ هنرمند یا مخاطب ؟

آری ، با شرایط فعلی حاکم بر مارکت موزیک ایرانی ، آرمیک بسیار صادقانه و درست گفت که : اگر این حسادتِ زیاد ، در مارکت
ایرانی نباشد ، پیشرفت خواهند کرد
*
*
نوشته شده در Tue 24 Jul 2007ساعت 2:46 AM توسط شکوفه |